امشب که او را دیدم دلش گرفته بود ، دلش خیلی گرفته بود . بغض کرده بود و نشسته بود آن بالا . نزدیکش شدم و روبرویش نشــستم ، اعتنایی نکرد . گفتم : سلام . جوابم را نداد . دوباره گفتم : سلام . . . اما تنها به نگاهی کوتاه بسنده کرد . گفتم : خیلی غمگینی چیزی شده ؟ به من بگو . ناگاه بغضش باران شد و بارید . . . " بیا برویم باغمزار آرام خواهی شد " گفتم و راه افتادم و او بدون هیچ حرفی مرا همراهی کرد . رفتیم و نسشتیم . او دلتنگی هایش گفت و گفت و گفت . . . من تنــها گوش می دادم . آری امشب آسمان دلش گرفته بود ، دلش خیلی گرفته بود . . . سپیده دم است و آسمان در حال روشن شدن . . . من ایستاده ام در برابر پنجره با فنجان چایم در دست ، تنها برای اینکه تو بیایی ، تمامی دیشب را نخوابیده ام چون امروز روز بزرگیست و می خواهم چند کلمه ، تنها چند کلمه با تو سخن بگویم . نمی دانم چرا اما حس می کنم پنجره برایم کوچک است . با فنجان در دست پله ها را سپری می کنم و به بام می روم . اینجا دیگر در برابرت پنجره ای نیست تا مرغان نگاه را در خود زندانی کند . حال اینجا منتظر می مانم تا بیایی . . . . ساعتی است که منتظرم . هوا کمی سرد است و من کمی می لرزم ، می گویم : " کمی دیگر منتظر می مانم . . . اگر نیامدی می روم . اما مگر می شود . روز بزرگی در پیش روست . " آه . . . آمدی سلام ، صبح بخیر خورشید چرا دیر کردی مگر نمی دانی امروز روز بزرگیست . آمدم تا بگویم : " زهی سعادت ، زهی خوشبختی ، امروز با طلوع محمد ( ص ) طلوع کردی . مبارکت بادا . . . مبارکت بادا . "
این روز بزرگ و هفته ی وحدت را به تمامی شما عزیزان تبریک می گویم . " به امید فرداهای بهتر " آنگاه که با تندبادهای زمانه دست به گریبانی و با سرسختی طوفان زندگی در نبرد ایستادگی کن . . . ولی آنگاه که نه پای رفتنت بود و نه تاب ماندن . . . بنشین و صبر کن و بدان که تندبادهای زمانه نیز گاهی خواهند گذشت . . . و خواهند گذاشت که برخیزی . . . مهم اینست که برای برخاستن مهیا باشی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . فرشته ای زمانی به من گفت : " به قدر آن که می پری قانع مباش ! هرگز مگو بیش از این ممکن نیست . . . دائم از خود عبور کن و سپس از کسی فکر می کنی به او از همه نزدیکتر هستی . " شاگردی که کمتر از معلمش بداند دنیا را به عقب خواهد راند و شاگردی که به قدر معلمش بداند دنیا را متوقف خواهد کرد . به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه اي در قفس است من به آنان گفتم : آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشائيد به رفتار شما خواهد تابيد و به آنان گفتم : هر كه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود . . . . . سال نو را به تمامي فرشتگانم . . . عزيزانم . . . عابرانم . . . دوستانم . . . آشنايانم . . . همه و همه تبريك مي گويم . با آرزوي سالي پر از شادي و بركت 



نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت
14:37 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت
5:57 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت
21:9 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت
21:31 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت
10:15 توسط محمد جواد | |


