ناگهان احساس می کنم نیرویی مرا می گیرد و مچاله می کند . . . مرا در جایی تنگ قرار می دهد . . . واقعا تنگ است و تاریک . . . می خواهم بالهایم را بگشایم اما می بینم بالهایم را از من گرفته اند . . . پاهایم ، می خواهم آنها را کمی از هم باز کنم . . . اما طنین فریادی مرا به خود می آورد . . . دوباره پاهایم را جمع می کنم . . . چون از صدا ترسیدم . . . آری ترسیدم می گویم : خدایا اینجا تنگاست و تاریک . . . کمکم کن . . . در جواب می گوید : . . . کمی صبر داشته باش . . . من هم چاره ای جز این ندارم پس صبر می کنم . . . کمی می گذرد . . . شاید هم زمان زیدادی گذشت . . . نمی دانم . . . به یاد نمی آورم . . . هیچ کس به یاد نمی آورد ، نه تنها من . . . . ناگهان نیرویی دوباره مرا می کشد . . . هیچ چاره ای جز تسلیم ندارم . . . آه ، این دیگر چیست . . . انگار تمام وجودم را گرفته است . . . آری . . . خدایا می ترسم . . . این دیگر چیست . . . می گوید : نفس بکش . . . دیگر از این زمان به بعد با تو سخن نخواهم گفت اما صدایت را خواهم شنید . . . می گویم : چرا ؟ می گوید : تو زاده شده ای . . . و من همچنان مراقب تو خواهم بود . . . و اینگونه بود که من زاده شدم . . . هر هیچ لحظه ای ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست . لحظه های بزرگ می آیند اما . . . به گذشته نمی روند ، هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست . لحظه ها به ما می رسند و ما را در میان می گیرند . اندکی نزد ما درنگ می کنند ، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم ، به دادمان می رسند و اگر نداشته باشیم طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ، واپس می نشینند ، برای مدت ها . . . و به یقین همه فرشته ها ارزش بهره گیری از تمامی ثانیه ها را دارند . . . . " یکی از فرشتگانم " برای خود چای درست کرده ام ، گوشهایم پر از شعر و موسیقی است . " من بنده آن دمم که ساقی گوید . . . یک جام دگر بگیر و من نتوانم " اما . . . جامهای من پی در پی است ، مست مست گشته ام .. ای عجب مگر چای هم مانند باده است . . . تا بحال دیده ای کسی از چای مست گردد ؟ خوب . . . بیا و تماشا کن مرا . . . آنچنان مستم که گر بیایی در برابرت به رقص در خواهم آمد . . . ولی حیف که عشق صدای فاصله هاست . . . . . . . . . روزهایی از خانه دور بودم . . . باز هم اردیبهشت و نمایشگاه کتاب . . . با هزاران خاطره از عزیزترینم . . . و الطاف بیشمار خداوند و دوستان . . . به امید روزهایی برای جبران این همه محبت . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . هیچ کس را یارای تنها زیستن نیست باید یکدیگر را دوست بداریم چون خواهیم مرد پس بیایید یکدیگر را دوست بداریم . . . اودن امید دارم که همه خوب باشید و استوار . . . از همگی دوستانم متشکرم که همیشه با سر زدن به این وبلاگ بر سرم منت می نهند . . . چه آنهایی که برای نگاشته هایم نظری هرچند کوتاه می دهند و چه دوستانی که می خوانند و نظری نمی نویسند . از دکتر احسنی عزیز هم سپاسگذارم که همیشه با نظرات خود مرا مورد لطف و راهنمایی خویش قرار می دهند . . . دکتر احسنی عزیز گفته بودید چرا کمتر از نبرد بر روی زمین و زمینی ها سراغ می گیرم . . . می خواهم بگویم نبرد زندگی چیزیست که هر روز آن را می بینیم و شاید گاهی . . . نه ، همیشه . . . خود نیز با آن مشغولیم . . . پدر بزرگ همیشه می گفت : " زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو " اما این حریف که من می بینم قبل از شروع جنگ به انسان ضربه می زند . . . اینها تمامی حقیقتند می دانم . . . حقیقت است که مردم برای لقمه ای چه کارها که نمی کنند . . . حقیقت است که امید ها کمرنگ شده اند . . . حقیقت است که ایثار و انصاف در مردم رو به مرگ است . . . حقیقت است . . . و حقیقت است که مردان هم گریه می کنند . . . حقیقت است و حقیقت است و حقیقت است . . . که ما این حقایق را هر روز ، هر ساعت و هر لحظه تجربه می کنیم . . . پس چه نگاشتنی از این حقایق زنده . . . نمی دانم شاید اشتباه می کنم . . . شاید . . . . . . اما با این حال امید نمرده است . . . یا حق روزی از روزها ، شبی از شبها ، خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما می خواهم هرچه بیشتر بروم . تا هر چه دورتر بیفتم ، تا هر چه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ، پیش تر از اینکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین . " علی شریعتی " اتاق تاریک است ، پرده را کنار می زنم و پنجره را می گشایم ... نور به درون اتاق سرازیر می گردد و من لبریزم از شادی . . . . . . خوب می نگرم ، پنجره ام را به ابدیت گشوده ام ، به جاودانگی . حال هنگام پریدن است . . . از خداوندم می خواهم بالهایم را که هنگام هبوطم در بهـــــشت به یادگار برایش گذارده ام به من باز گرداند و او . . . سخاوتمند تر از آن است که خواهشم را نپذیرد . . . . حال که می شود پرواز کرد پس من هم آماده ام . . . . . . . . . . . . . برای پریدن . . . حرفی که می خواهم بگویم حکایت اکنون نیست ، حکاتیست از قصه ای نچندان دور . . . حکایت شبی دیگر که باز هم بی او سپری گردید . . .
آسمان باز هم در حال شکایت است ، نمی دانم از چه ؟ اما باز هم صدای گلایه هایش به گوش می رسد . . . از خانه بیرون میزنم ، می دانی به کجا ؟ به همان جای همیشگی (( باغمزار )) هرگاه به آنجا می روم حس می کنم به آسمان نزدیکترم ، می روم تا به گلایه های او گوش فرا دهم ، همیشه گوش خوبی برای شنیدن داشته ام . . . او فریاد میزد . . . می شکست . . . می بارید ، می بارید و می بارید . . . و خود را برای من خالی می کرد . . . و من فقط گوش می دادم و تر می گشتم . . . . گاه از شدت فریادهایش می ترسیدم . . . گویی می فهمید ، کمی آرام می گرفت . . . پس از ساعتی آرام گرفت . . . و من به خانه بازگشتم . . . . . . . . . . . . . صبح که از برخواستم ، فهمیدم که از من دوری و اکنون برای خوردن یک سیب چه قدر تنها مانده ام . . . کاش می دانستی که ذره ذره ی کلماتی که از تو می شنوم برایم مهم است ، شاید هم می دانی برای همین اینگونه مرا زخم می زنی . دانســــــته یا ندانسته . . . فکر می کنم « چراغ های رابطه تاریکند . . . » نه ، غلط گفتم : « چراغ های رابطه خاموشند . . . » سرد شده ای ، با من . و من سردتر از همیشه ، حالا دیگر در شب ها مهتاب نمی آید ، حالا بغض ها فرو خورده می شوند ، حتی در خلوتی که تنها من و خدا هستیم . چه وقت دوباره مثل گذشته می توانم خود را تهی کنم ، نمی دانم . ولی . . . من تهی شده ام . . . تهی تر از همیشه . . . با تمامی این زخم ها ، بغض ها ، سردی ها و تن های تهی ، همه چیز نیک است . خداوند ، من ، تو و او که همیشه همراه من است ، که اگر او نمی بود و حرفی نمی زد نمی دانم چه می کردم . . . از خداوند نا امید نشده ام ، به او هم امید دارم بیشتر از گذشته ، اما امیدم به تو کمرنگ گردیده است . . . یادم رفت از امید خود بگویم : بهتر از دیروز اگر خورشید در آسمان آبیت بتابد . . . کاش می شد تمامی حرف ها را . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . از تمامی عزیزانی که برای پست قبل کامنت گذاشته بودند سپاسگذارم ، شرمنده ام که مجبور به حذف آن شدم ، اما . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . سینه ها جای محبت همه از کینه پر است هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر مرا گرم پاسخ گوید خط پیشانی هرکس خط تنهائیست همه گل چین گل امروزند در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد نقشه ای شیطانیست در نگاهی که ترا وسوسه ی عشق دهد حیله ی پنهانیست . . . . همه بر درد کسان می نگرند لیک دستی نبرد در پی درمان کسی از وفا نام مبر ، آنکه وفا خواست کجاست ؟ ریشه ی عشق فسرد ، واژه ی دوست گریخت سخن از دوست مگو ، عشق کجا ، دوست کجاست ؟ دست گرمی که ز مهر - بفشارد دستت - در همه شهر مجوی گل اگر در دل باغ به تو لبخند زند ، بنگرش لیک مبوی سخنی کز سر راز ، زده بر جانت چنگ ، به لبت نیز مگوی چاه هم با من و تو بیگانست . . . درد دل گر به سر چاه کنی ، خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم آه کنی ، درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب کند سینه ز غم ، آب شو آه مگو . . . . . هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ، گفته ام با دل خویش مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش ، نتوانم که گریزم نفسی از چنگش . . . آسمان با من و تو بیگانست ، دوست و در و بام و هوا بیگانه خویش در راه نفاق - دوست در کار فریب - آشنا ، بیگانه . . . . . شاخه ی عشق فسرد ، آهوی مهر گریخت ، تار پیوند گسست ، به که باید دل بست . . . . . . (( ............... )) . . . زندگی یعنی : یک سار پرید از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید کودک پس فردا کفتر آن هفته . . . نگوییم او رفت ، سهراب همیشه هست و چه پربار . . . خوشا به حالش . . . 










در آسمان ها پرواز می کنم . . . نمی دانم کدام آسمان است . . . یا چندمین آنها .
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت
1:21 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت
10:55 توسط محمد جواد | |
تنهایم ، تنها ، هیچکس جز من در خانه نیست . . .
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت
7:28 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت
0:41 توسط محمد جواد | |
سلام
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت
4:14 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت
23:56 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت
11:7 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت
0:54 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت
12:10 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت
1:12 توسط محمد جواد | |

