گاهی ذهن آدمی آنقدر مشغول و مغشوش می گردد که نمی داند چه کند . . . با خود می گوید : خوب است که شب می توان کمی خوابید و کمی آسوده شد . . . اما وقتی می خوابد فکرهایش کابوسی می گردند و جانش را می آزارند . . .
. . . دیروقتیست با خود می گویم : کاش از جنس شیشه بودم ، آنگاه کسانی که نمی خواهند بدانند و نمی بینند ، به خوبی می دیدند ، جهنم درونم را . . . . . . باز هم لحظه های تنهایی من و این حسرت و شکیبایی روزهای لبالب از غم و درد می روم راه بی هماوایی این تن خسته هم بدون نوا نای زخمی ندارد آوایی بایدم رفت گر بیفتم باز تا جنون تا به مرز شیدایی شامگاهان رسم به خانه ولی چون بخوابم بدون لالایی ؟ صبح دیگر دوباره روز از نو می روم ، لیک نیست یارایی می نشینم دگر توانی نیست پای بشکسته را چه کارایی ؟ دیر وقتی نشسته ام اینجا تا بیایی دلم بیارایی گام ها بر دو دیده ام بنهی بر دو چشمم کمی بیاسایی سالها رفت بانتظار توام دیر شد پس چرا نمی آیی ؟
* این شعر را چندی پیش برای یک منجی نگاشتم ، و حال آن را به یک منجی دیگر تقدیم می دارم . . . می دانم خاطرش مکدر نخواهد شد . میلاد منجی بر همگان مبارک باد * نقطه ای دیگر هم آمد ، با اینکه دیرگاهیست همراه است اما در این گاه نیز همراه شد . . . خوش آمدی و چه خوب http://bodayekochak.blogfa.com یا حق امشب از شبهائیست که دلم می خواهد سر خود را بگذارم چندی روی آن سینه لبریز از درد تا که آرام شوم تا فراموش کنم این غم جان افزا را تا که خاموش شود شاید درد . . . . . . تا مگر غصه فردا نخوریم پر از شور به آینده دنیا نگریم و به آینده خویش سپس آزاد و رها پر گشائیم بسوی هر چیز . . . تا شود پرده انکار درید تا شود هر سخن از عشق و محبت لبریز . . . حال تنها من و تو پشت این سلسله دیوار بلند با دلی خسته ، تنی خسته و تنها یک چیز که به دلهامان هست نور امید که می گوید باز می شود از هر دیوار پرید . . .
باز گشتم چندی اما دوباره راهیم . . . از همه شما سپاسگذارم و عذرخواه . . . بر من ببخشائید . . . یا حق



. . .
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت
15:2 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت
16:36 توسط محمد جواد | |
نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت
8:16 توسط محمد جواد | |


