. . . هنوز هم ایستاده ام بر گفته های خویش بر نوشته های خویش بر . . . بر پاهای خویش هنوز ایستاده ام . . . تو چطور ؟ . . . آنقدر دورم که فکر می کنم هیچگاه نخواهم رسید " قدم هایم مسافت را در کوچه ها لگدمال می کند اما جهنم درونم را چه کنم . . . " با این حال تنم را به این امید در کوچه ها می کشانم که شاید کسی در پایان راه به انتظارم نشسته باشد . . . . روزه يک سو شد و عيد آمد و دلها برخاست مي ز خمخانه به جوش آمده مي بايد خواست نوبت زهد فروشان گران جان بگذشت وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست ...


نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت
0:34 توسط محمد جواد | |
. . .
نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت
21:3 توسط محمد جواد | |
...
نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت
11:9 توسط محمد جواد | |


