. . . دستانم یخ زده اند و حس می کنم پاهایم نیز اما در سینه ام هنوز جهنمی برپاست داغ ، داغ ، داغ دستانم را در سینه فرو می برم تپنده ی جهنم را برون می کشم اما چه سود نه یخ دستانم ذوب می گردد و نه از التهاب درونم کاسته . . . جنونم برای تو ، در تکامل گام بر می دارد . . . بيا ، بيا برويم كه در هراس از اين قوم كينه توزم من و سخت مي ترسم كه كار ما به جنون و مهرباني ما را به خاك و خون بكشند چگونه مي گويي « به هر كجا كه رويم آسمان همين رنگ است » بيا ، بيا برويم آه ، من دلم تنگ است . حمید مصدق . . . . . . و روزگارم مانند گذشته می گذرد بی تو و سخت بیا تا برویم . . . 

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت
22:35 توسط محمد جواد | |
. . .
نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385ساعت
20:8 توسط محمد جواد | |


