تبليغاتX
یک نقطه
یک نقطه

 

. . .

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از اینکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آه

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود

. . .

 

سه روز گذشت اما

هنوز در باورمان نمی گنجد

مهرشاد راست می گفت :

    " شاعران چقدر زود می روند . "

نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 12:48 توسط محمد جواد | |
 

. . .

. یک ماه از شروع این ترم گذشته و من پس از گذشت یک سال تازه امروز از کلاس طراحی لذت بردم . واقعا این خانم محمودی ( استاد مربوطه ) آدم جالبیه ، با اینکه تمام بچه ها می گن هیچی نمی فهمه اما برنامش از یه نظم خاصی پیروی می کنه .
دو روز قبل امیر عباس ( گل کاکتوس ) اومد اینجا و تا دیروز ظهر اینجا بود . واقعا خوشحال شدم .

. آخرشم اینکه امشب حالم از خودم بهم می خوره .


- اولین باره که توی عمرم بعد از این همه سال دارم اینطوری وبلاگ می نویسم اگه پست های قبلیم رو بخونین متوجه می شین .


. . .

در اتاق نشسته ام ، خیره به در

دود سیگار است که از مقابل دیدگانم می گذرد

و ششمین آنها که آتش می گیرد

بر می خیزم در را می گشایم

سرم درد می کند و تخم چشمانم انگار متولد شده اند و می خواهند از قفس چشمانم بیرون بجهند

آنقدر گفته ام که خستگی را احساس می کنم

بر می خیزم

بیرون می آیم

کوچه را مارپیچ طی می کنم

و تا خانه یک دستم به دیوار است

و تمام شب بیدارم

می خوابم اما خواب می بینم

خواب می بینم که بیدارم

و صبح فکر می کنم تمام شب بیدار بوده ام

زندگی است دیگر

زندگی

. . .

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 0:0 توسط محمد جواد | |