. . . حدود چهار سال پیش بدون مقدمه به سراغم آمد پس تعجب نکنید اگر بدون مقدمه می نویسم . . . . وقتی درد وجودت را فرا می گیرد و آرزوها آنچنان دورند که امید کورسویی در تاریکی های دوردست است . و از آنها بتر مردمانیند که روح و جان آدمی را به بازی می گیرند و خود را آنچنان به خواب می زنند که گویی به خواب ابدی فرو رفته اند . چه می توان کرد ؟ در زندگی زخمهاییست که مانند خوره نتنها روح بلکه جسم آدمی را آزار می دهند . آنگاهی که سالهاست شبهایی که با خواب راحت گذشته اند از انگشت دستان و پاهایت تجاوز نمی کنند و صبح که از خواب برمی خیزی ( اگر خوابی بوده باشد ) دهانت از خون آکنده است و لبانت از خون به هم گره خورده اند آنچنان که پنداری خداوند هیچ چسبی چسبنده تر از خون نیافریده است و سرت آنچنان از تماس دارو می سوزد که در این خشکسالی باران سیل آسای چشمانت آماده باریدن است اما دم بر نمی آوری که مبادا کسی دلش بلرزد یا بسوزد یا . . . چه باید کرد ؟ وقتی دلت انبار درد و غم و چرک و خون تصفیه نشده و هزار گونه عرقیات و داروهای شیمیایی فلان متخصص و زهر فلان مار و سم فلان عقرب است . چه باید کرد ؟ وقتی که آنچنان گله مندی که گویا شاکی بدنیا آمده ای و از روز ازل تو شاکی بوده ای و دیگران متهم . ولی هیچ وکیل مدافعی دفاعی از تو نمی کند که شاید گناهکار باشی . چه باید کرد ؟ . . . حال چرا به من می گویی سیاه ننویس . چرا نباید سیاه نوشت . سیاه پنداشت . سیاه دید . سیاه انگاشت . وقتی تمام سیاهیست . چه باید کرد ؟ شاید سیاه بنویسم بهتر باشد . مگر کمی آدم سیاه باشد چه می شود . بگذار کمی سیاه باشم . . . سیاه . . . سیاه . . . سیاه
- زیاد جدی نگیرید . it`s pain . . . just pain

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت
15:35 توسط محمد جواد | |


