تبليغاتX
یک نقطه
یک نقطه

 

. . .

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم       تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست       بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم       که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله       که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی       هزار قطره شمارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن       کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

حافظ

. . .

آنرا که چنین دردی از پـــــای در انـــــدازد

باید که فروشوید دست از همه درمان ها

سعدی

. . .

یا حق

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 14:13 توسط محمد جواد | |
 

. . .

جان خسته است

جان خسته است

دو دستم خسته

پایم خسته

چشمانم زبس دیدست نامردی ازین نامردمان

خسته است

و تا اکنون ندانستم

چرا هر در که کوبیدم

به رویم همچنان بسته است

به چشمم خواب چون خاریست

هر دم می درد جانی

که از کابوس تلخ رفتن تو بی گمان خسته است

به زندانی فتادم

گور تاریکی

رهایی نیست از آن

چونکه زندانبانشْ

دستانش به زنجیر زمان بسته است

نگاری نیست

یاری نیست

اگر هم بود

جانش از گزند

نیش این نامردمان خسته است

. . .

امیدی نیست دیگر

صبر بیهوده است

دو بال پیک مرگم را

خدایم بی گمان بسته است .


- نمی دانم ، شاید این آخرین نوشتار من در این گاه باشد

انگیزه ای برای نگاشتن نیست . با اینکه حرف برای گفتن بسیار است  .  .   .   .

 

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 23:19 توسط محمد جواد | |