تبليغاتX
یک نقطه - به یاد ایامی که نامشان اکنون است .
یک نقطه

 

کاش می دانستی که ذره ذره ی کلماتی که از تو می شنوم برایم مهم است ،

 شاید هم می دانی برای همین اینگونه مرا زخم می زنی . دانســــــته یا

ندانسته . . .

فکر می کنم « چراغ های رابطه تاریکند . . . » نه ، غلط گفتم : « چراغ های رابطه

خاموشند . . . » سرد شده ای ، با من . و من سردتر از همیشه ،  حالا دیگر در

شب ها مهتاب نمی آید ، حالا بغض ها فرو خورده می شوند ، حتی در خلوتی که

تنها من و خدا هستیم . چه وقت دوباره مثل گذشته می توانم خود را تهی کنم ،

                                                                                     نمی دانم .

     

ولی . . .

من تهی شده ام . . . تهی تر از همیشه . . .

با تمامی این زخم ها ، بغض ها  ، سردی ها  و تن های تهی  ، همه چیز نیک است .

خداوند ، من ، تو و او که همیشه همراه من است ، که اگر او نمی بود  و  حرفی نمی زد

نمی دانم چه می کردم . . .

از خداوند نا امید نشده ام ، به او هم امید دارم بیشتر از گذشته ، اما امیدم به تو

کمرنگ گردیده است . . . یادم رفت از امید خود بگویم : بهتر از دیروز اگر خورشید

در آسمان آبیت بتابد . . .

    

کاش می شد تمامی حرف ها را . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 0:54 توسط محمد جواد | |