کاش می دانستی که ذره ذره ی کلماتی که از تو می شنوم برایم مهم است ، شاید هم می دانی برای همین اینگونه مرا زخم می زنی . دانســــــته یا ندانسته . . . فکر می کنم « چراغ های رابطه تاریکند . . . » نه ، غلط گفتم : « چراغ های رابطه خاموشند . . . » سرد شده ای ، با من . و من سردتر از همیشه ، حالا دیگر در شب ها مهتاب نمی آید ، حالا بغض ها فرو خورده می شوند ، حتی در خلوتی که تنها من و خدا هستیم . چه وقت دوباره مثل گذشته می توانم خود را تهی کنم ، نمی دانم . ولی . . . من تهی شده ام . . . تهی تر از همیشه . . . با تمامی این زخم ها ، بغض ها ، سردی ها و تن های تهی ، همه چیز نیک است . خداوند ، من ، تو و او که همیشه همراه من است ، که اگر او نمی بود و حرفی نمی زد نمی دانم چه می کردم . . . از خداوند نا امید نشده ام ، به او هم امید دارم بیشتر از گذشته ، اما امیدم به تو کمرنگ گردیده است . . . یادم رفت از امید خود بگویم : بهتر از دیروز اگر خورشید در آسمان آبیت بتابد . . . کاش می شد تمامی حرف ها را . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت
0:54 توسط محمد جواد | |


