یک نقطه
اتاق تاریک است ، پرده را کنار می زنم و پنجره را می گشایم ... نور به درون اتاق سرازیر می گردد و من لبریزم از شادی . . . . . . خوب می نگرم ، پنجره ام را به ابدیت گشوده ام ، به جاودانگی . حال هنگام پریدن است . . . از خداوندم می خواهم بالهایم را که هنگام هبوطم در بهـــــشت به یادگار برایش گذارده ام به من باز گرداند و او . . . سخاوتمند تر از آن است که خواهشم را نپذیرد . . . . حال که می شود پرواز کرد پس من هم آماده ام . . . . . . . . . . . . . برای پریدن . . .
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت
23:56 توسط محمد جواد | |


