یک نقطه
با قلبی سرخ که از آن خورشید می تابید . . . از مادری . . . به استواری کوه ، پاکی باران ، سخاوت درختان پربار، گرمای خورشید و مهربانی . . . برای آن دیگر نمونه ای ندارم . . . آری چیزهایی که می نگارم و خواهم نگاشت ، داستان زندگانی من است ، حال ممکن است این من ، خود من باشم یا یک من دیگر . . . . . . . چه فرق می کند ، مهم اینست که می نگارم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . گاه می گویم :غمی نیست که دستانم خالیست در پناه او که نگاهدار همه ماست یا حق
و من زاده شدم . . .
نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت
8:28 توسط محمد جواد | |


