و گاه در جدال ها . . . قلبم در دستانم می تپید و با آن نفس می کشیدم ، هنگامی که در دستانش بود . . . با قلبم هر چیز را می سنجیدم . . . شاید منطق جایی برای من نداشت . . . و عشق پاک ترین و معصومانه ترین واژه دنیا بود . . . . . . . . . . . . . . . . . . از لحظه های شادی نور می بارید ، از لحظه های غم تاریکی و من از تاریکی می ترسیدم . . . با اینکه تنها اما شاد بودم . . . و هزاران هزار نگفته دیگر . . . که حال شاید دیگر به یاد هم نمی آورم . . . تنها یک چیز : چه زود گذشت کودکی ها . . . 
گاهی در رویا پرواز می کردم ، گاه در گریه های پنهانی . . . گاه در بازی ها
نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت
8:43 توسط محمد جواد | |


