یک نقطه
. . . . . . . . . خود را مثال گوسفندی می بینم ، که از گله وامانده است . . . گرگ هراس در پی ام روان است و قصاب زندگی به پیشوازم آمده ، باید به یک کدام تن دهم . . . تا به خود آمدم گرگ تنم را درید . . . و قصاب زندگی با اینکه ترس را از تنم زدود ، اما . . . سرم را بر تختگاه قربانی خویش نهاد . . . با تن زخمی توانی ندارم که بگریزم ، هر روز سرمای دشنه او را بر گلویم احساس می کنم ، اما نمی دانم چه وقت خواهد برید . . . صبرم زیاد است ، برای تحمل دردها . . . بی شک ، معجزه ای در راه است . . .
نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت
17:8 توسط محمد جواد | |


