. . . باز هم لحظه های تنهایی من و این حسرت و شکیبایی روزهای لبالب از غم و درد می روم راه بی هماوایی این تن خسته هم بدون نوا نای زخمی ندارد آوایی بایدم رفت گر بیفتم باز تا جنون تا به مرز شیدایی شامگاهان رسم به خانه ولی چون بخوابم بدون لالایی ؟ صبح دیگر دوباره روز از نو می روم ، لیک نیست یارایی می نشینم دگر توانی نیست پای بشکسته را چه کارایی ؟ دیر وقتی نشسته ام اینجا تا بیایی دلم بیارایی گام ها بر دو دیده ام بنهی بر دو چشمم کمی بیاسایی سالها رفت بانتظار توام دیر شد پس چرا نمی آیی ؟
* این شعر را چندی پیش برای یک منجی نگاشتم ، و حال آن را به یک منجی دیگر تقدیم می دارم . . . می دانم خاطرش مکدر نخواهد شد . میلاد منجی بر همگان مبارک باد * نقطه ای دیگر هم آمد ، با اینکه دیرگاهیست همراه است اما در این گاه نیز همراه شد . . . خوش آمدی و چه خوب http://bodayekochak.blogfa.com یا حق

نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت
16:36 توسط محمد جواد | |


