تبليغاتX
یک نقطه - . . .
یک نقطه

 

. . .

بکوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
بناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ساقی بشکر بود ولی
زنامساعدی بختم اندکی گله بود

قیاس کردم از آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود

بگفتمش که بلب بوسه ای حوالت کن
بخنده گفت ، کی ات با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان دوست که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود


گاه خستگی ها آنقدر انسان را به خود مشغول می دارند

که از خویش باز می ماند .

بر من ببخشائید که دیرگاهیست خسته ام

. . .

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 4:48 توسط محمد جواد | |