. . . بکوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت دل از کرشمه ساقی بشکر بود ولی قیاس کردم از آن چشم جادوانه مست بگفتمش که بلب بوسه ای حوالت کن ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش دهان دوست که درمان درد حافظ داشت
گاه خستگی ها آنقدر انسان را به خود مشغول می دارند که از خویش باز می ماند . بر من ببخشائید که دیرگاهیست خسته ام . . . یا حق
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
بناله دف و نی در خروش و ولوله بود
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
زنامساعدی بختم اندکی گله بود
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
بخنده گفت ، کی ات با من این معامله بود
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت
4:48 توسط محمد جواد | |


