. . . . یک ماه از شروع این ترم گذشته و من پس از گذشت یک سال تازه امروز از کلاس طراحی لذت بردم . واقعا این خانم محمودی ( استاد مربوطه ) آدم جالبیه ، با اینکه تمام بچه ها می گن هیچی نمی فهمه اما برنامش از یه نظم خاصی پیروی می کنه . . آخرشم اینکه امشب حالم از خودم بهم می خوره .
- اولین باره که توی عمرم بعد از این همه سال دارم اینطوری وبلاگ می نویسم اگه پست های قبلیم رو بخونین متوجه می شین .
. . . در اتاق نشسته ام ، خیره به در دود سیگار است که از مقابل دیدگانم می گذرد و ششمین آنها که آتش می گیرد بر می خیزم در را می گشایم سرم درد می کند و تخم چشمانم انگار متولد شده اند و می خواهند از قفس چشمانم بیرون بجهند آنقدر گفته ام که خستگی را احساس می کنم بر می خیزم بیرون می آیم کوچه را مارپیچ طی می کنم و تا خانه یک دستم به دیوار است و تمام شب بیدارم می خوابم اما خواب می بینم خواب می بینم که بیدارم و صبح فکر می کنم تمام شب بیدار بوده ام زندگی است دیگر زندگی . . . یا حق
دو روز قبل امیر عباس ( گل کاکتوس ) اومد اینجا و تا دیروز ظهر اینجا بود . واقعا خوشحال شدم .

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت
0:0 توسط محمد جواد | |


