تبليغاتX
یک نقطه - بخشی از دفتر خاطرات نداشته . . .
یک نقطه

 

. . .

. یک ماه از شروع این ترم گذشته و من پس از گذشت یک سال تازه امروز از کلاس طراحی لذت بردم . واقعا این خانم محمودی ( استاد مربوطه ) آدم جالبیه ، با اینکه تمام بچه ها می گن هیچی نمی فهمه اما برنامش از یه نظم خاصی پیروی می کنه .
دو روز قبل امیر عباس ( گل کاکتوس ) اومد اینجا و تا دیروز ظهر اینجا بود . واقعا خوشحال شدم .

. آخرشم اینکه امشب حالم از خودم بهم می خوره .


- اولین باره که توی عمرم بعد از این همه سال دارم اینطوری وبلاگ می نویسم اگه پست های قبلیم رو بخونین متوجه می شین .


. . .

در اتاق نشسته ام ، خیره به در

دود سیگار است که از مقابل دیدگانم می گذرد

و ششمین آنها که آتش می گیرد

بر می خیزم در را می گشایم

سرم درد می کند و تخم چشمانم انگار متولد شده اند و می خواهند از قفس چشمانم بیرون بجهند

آنقدر گفته ام که خستگی را احساس می کنم

بر می خیزم

بیرون می آیم

کوچه را مارپیچ طی می کنم

و تا خانه یک دستم به دیوار است

و تمام شب بیدارم

می خوابم اما خواب می بینم

خواب می بینم که بیدارم

و صبح فکر می کنم تمام شب بیدار بوده ام

زندگی است دیگر

زندگی

. . .

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 0:0 توسط محمد جواد | |