. . . در ابتدا با این امید آغاز می کنم که دوستان عزیزتر از جان مرا ببخشایند که همراه با تاخیر فراوان به این گاه مجاز پرداخته ام . از ابتدای این سال نوشتن زندگی خود را بدون خود سانسوری آغاز کرده ام تنها با این هدف که بدانم که هستم و چه کارها می کنم و شرح تمامی مشکلات و گرفتاری ها در آن موجود است . حال شرح گوشه ای از آنچه در این چند هفته بر من گذشته است . در این چند هفته کار های دانشکده از یک طرف ، کار های خیام نامه از یک طرف و مسایل و مشکلات درونی از سوی دیگر آنچنان مرا درگیر خود کرده بودند که فرصتی برای بروز رسانی نبود . با این اوضاع پس از سه سال دوباره تصمیم گرفتم تا به نمایشگاه کتاب بروم . شنبه در تهران بودم و قرار بر این بود تا روز دوشنبه به نیشابور مراجعت نمایم اما اکنون پنجشنبه است و من همچنان در پایتخت به سر می برم . اکنون که این مطالب را برای شما می نگارم در ستاد جناب آقای کروبی واقع در بلوار کشاورز به سر می برم . وحید خان ( parsman ) در خوابست و امیر عباس ( گل کاکتوس ) به همراه شیخ اصلاحات در اصفهان به سر می برد . و من در دفتر پورتال خبری ستاد مشغول هستم . در این چند روز دوستان زیادی را ملاقات کردم . شاید باورش کمی مشکل باشد اما دو دوست را پس از ۱۴ سال ملاقات کردم ... . . اگر خدا بخواهد امروز یا فردا به دیار خیام باز خواهم گشت . از اینکه همیشه مورد لطف شما هستم به خود می بالم . . . در پناه حضرت دوست
- هنگامی که از خیابان می گذری چشمانت را بازکن باز ، باز تا بانوی عروسک فروش را فراموش نکنی - خنده های بانو خستگی را از تنت برون خواهد کرد ترا تازه خواهد کرد اگر چند عروسک از او به یادگار برداری بیایید باور کنیم عشق یعنی دهندگی ، بدون اینکه در فکر پس گرفتن آن باشیم . . . . . . . . - و ای کاش می شد کسی این اتفاق را شاعرانه تر بسراید ، چون من نتوانستم

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت
9:50 توسط محمد جواد | |

